اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1397
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
يابد و جنس از جنس نصيب بردارد ، و جنس با جنس مقاومت دارد . چون شايد كه اين معانى باقى ماند شايد كه تلذذ باقى ماند . باز محدث با قديم جنس نيست ، و محدث در جنب قديم بقا نيابد و با قديم مقاومت ندارد ؛ و محدث از قديم نصيب نيابد . پس محدث با قديم مجرد محبت گردد بىعلت به اين معنى مستهلك گردد . و از اين نكوتر هست ، و آن آنست كه مخلوق را بر مخلوق قهر و جبر روا نباشد كه قهر ايجاد و اعدام باشد ؛ و مخلوق را صفت موجودى و معدومى نيست . پس اين محب مقهور و مجبور اين محبوب نگردد ، به خود قايم باشد ، شايد كه تلذذ بردارد . باز مخلوق مقهور و مجبور حق است . نبينى كه خلق را به قهر ايجاد و اعدام كند و او را در وجود خويش و در عدم خويش اختيار نه . پس چون محبت حق بر او مستولى گردد ، مقهور و مجبور حق گردد ؛ و مقهور و مجبور را صفت نباشد . نبينى كه قتل مكره قتل مكره باشد تا قصاص بر مكره آيد و بر مكره قصاص نيايد . چون چنين باشد بىصفت گردد به معنى مقهورى . چون بىصفت گشت تلذذ نماند كه تلذذ صفت ملتذ است . و اين سخنان باريكاند ، لكن به يك معنى روشن گردد و آن آنست كه تلذذ صفت نفس است و در محبت مخلوقان نفس باقى بود ، شايد كه آنجا تلذذ بود . باز در محبت حق نفس مقهور بود ، و چون مقهور گشت مستهلك شد ؛ و مستهلك را لذت نباشد . و دليل اين سخن قصهء صواحبات يوسف است عليه السلام ، كه چون سلطنت يوسف بر ايشان غالب گشت بىمحبت و معرفت سابق هم از لذت مستهلك گشتند و هم از الم . و چون سلطان حق غالب گردد با سبقت معرفت و محبت اولاتر كه از لذت و الم غايب گردد . و اين را اصلى از اين نكوتر هست و آن آنست كه بزرگان گفتهاند كه در قيامت مؤمنان را ديدار باشد پيش از گذشتن صراط تا ايشان در مشاهدت حق مغلوب گردند . چون به دوزخ درآيند و بگذرند از الم سوختن خبر ندارند . سوختن باشد و الم نباشد و از الم سوختن خبر نباشد . چنان كه آن زنان را قطع بود و الم قطع بود ، لكن از الم